تبليغاتX
برای عزیزترینم

برای عزیزترینم

عاشقانه ها

آهنگ

برای اینکه در گوش دادن به آهنگها دچار بی نظمی نشوید یکی را در حالت پلی بگذارید
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 12:56 توسط عاشق تنها |


درد ....

درد ، مرا انتخاب کرد

من ، تو را

تو ، رفتن را

آسوده برو ! دلواپس نباش

من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:4 توسط عاشق تنها |


کعبه ...

سنگ هایی که به دیوار فراق تو زدم

کعبه میشد من اگر خانه بنا می کردم …

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:3 توسط عاشق تنها |


سیگار ...

همین که فهمید غـــــــــــم دارم آتش گرفت . . .

به خودت نگیر رفیق !!!!!

سیـــــــــــــ ــگارم را گفتم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:1 توسط عاشق تنها |


تقدیم بهR....

بدترین حسرتی که در زندگی میخوریم

از کارهای خطایی که مرتکب شده ایم ، نیست …

بلکه از این است که…

چرا کارهای درست را برای کسی که لیاقتش را نداشته

انجام داده ایم ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:0 توسط عاشق تنها |


سخته

خیلی سخته اون که میگفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلی سخته توی پاییز با غریبه آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 16:23 توسط عاشق تنها |


باران

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی

به که گویم که تو نوازشگر دستان منی

گرچه پاییز شد همدم و همسایه من

به که گویم که تو باران و زمستان منی ؟

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 16:22 توسط عاشق تنها |


نگاه

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم

چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم

من شمع وجودت را بر مهر تو بخشیدم

مثل گل نیلوفر چشم تو بهاری شد

از پیش دلم آرام رفتی و نفهمیدم

مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست

من سرخی گلها را در خنده تو دیدم

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 16:21 توسط عاشق تنها |


دیشب

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی

چشمانم برای تو بارید و تو نبودی

آن یادگاری زیبا برگ گل سرخ

تصویر اسم زیبای تو بودو تو نبودی

چشمانم تمنای نگاه تو میکرد

در آتش عشق تو بودی و تو نبودی

آن قامت رعنا که سفر کرد

دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 16:19 توسط عاشق تنها |


...

برای عشق گریه کن

اما کسی را به خاطر عشق به گریه ننداز

با عشق بازی کن

اما هرگز کسی را با عشق بازی نده ...
...................................................

یک لحظه دلم خواست صدایت بکنم

گردش به حریم باصفایت بکنم

آشوب دلم به من چنین فرمان داد

در سجده بیفتم و دعایت بکنم
...................................................

من در این شهر غریبم و در این خاک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

آتش عشق چنان در دلم افروخته بود

دیده گر آب نمی ریخت جگر سوخته بود

...................................................

این چه رازیست که در چشم تو باید گم شد

باید انگشت نمای تو و این مردم شد

به گمانم دل من باز شقایق شده ای

کار از کار گذشته تو عاشق شده ای

در دلم این عطش کیست خدا میداند

عاشقم دست خودم نیست خدا میداند

عاشق چشم تو هستیم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند و منو دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 16:18 توسط عاشق تنها |


جدی جدی

گاهی وقتا اونقدر برای رسیدن به نداشته هات سریع جلو میری که یادت میره روزی اونا فقط مال تو بودن و اما تو

لیاقت نگه داشتنشون رو نداشتی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 20:8 توسط عاشق تنها |


فاجعه

به تو عادت دارم، مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری، من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 13:25 توسط عاشق تنها |


دیدی چقدر راحت بود

دوست دارم که یه اتاق باشه گرم گرم ،روشن روشن ، توباشی منم باشم،کف اتاق سنگ باشه ، سنگ سفید تو منو بغلم کنی که نترسم ،که سردم نشه ،که دیگه نلرزم ،اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی منم اومدم نشستم جلو تو بهت تکیه دادم ،محگم منو گرفتی دوتا دستاتم دورم حلقه کردی بهت میگم چشمات و ببند،بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم ؟میگی آره بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ،می دونی می خوام رگ بزنم ،رگ خودمو ولی تو که نمی دونی میخوام رگ بزنم تو آروم قصه میگی وچشماتو بستی من تیغ رو از جیبم در میارم نمی بینی که سریع میبرم نمی بینی خون فواره می زنه...رو سنگای سفید لبم رو گاز می گیرم که نگم آخ ! تا تو نشنوی و نفهمی رگم و زدم ،تو داری قصه میگی خون می ریز ه رو سنگا قشنگه رنگ قرمزش،حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی ،تو بغلم کردی می بینی که سرد شدم محکمتر بغلم می کنی که گرمم بشه،می بینی نا منظم نفس میکشم می گی آخی دوباره نفسش گرفت!می بینی هر چی محکمتر بغلم می کنی سردتر میشم می بینی دیگه نفس نمیکشم...چشمات و باز می کنی می بینی من مردم ...!
می دونی من میترسیدم خودموبکشم از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود آروم آروم ... گریه نکن دیگه من دلم میگیره آخه دیگه من نیستم که اشکاتو پاک کنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 13:10 توسط عاشق تنها |


خدا

دیگه من دست خودم نیست تو شدی تموم دنیام

میخوام ازتورد شم اما بازمیبینم تورو میخوام

چه کنم دست خودم نیست دستم از تو مینویسه

دست من نیست اگه چشمام بی تو میباره و خیسه

بخدا دست خودم نیست اما هرشب روبه رومی

تو شدی همه وجودم مثل اشکام ناتمومی

توشدی تموم حرفام ریشه کردی تو وجودم

میدونم بی خبری تو ولی عاشقت میمونم

عاشقم دیوونه تو بخدا دست خودم نیست

آسمون دل خستم این روزا ابریه ابریست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 16:28 توسط عاشق تنها |


اه

دوستش داشتم اما...

کاش نداشتم

الان دیگه هیچکس رو دوست ندارم و نخواهم داشت

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 21:43 توسط عاشق تنها |


عکس

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان.....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 14:46 توسط عاشق تنها |


از طرف سوگند

تنها کلمه ای که باید از زندگی اموخت این است:

 میگذرد

اما دق میدهد تا بگذرد

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 14:40 توسط عاشق تنها |


وای وای





دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم
.

دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهی.


استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟


استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.


بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:

قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست

همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت كه شما به معشوقه

همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 14:38 توسط عاشق تنها |


دوستش داری؟

دوستش داری؟

زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.

اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.

دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟

درسته.

مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!

زن رو گرداند.با دیدن او لبخند زد:واسه این که...

رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.

مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟

درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.

مرد ایستاد.با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی.

و رفت.

چندمتر آن سو تر گوشه ایی مخفی شد.آن دو را دید که روبروی

هم نشسته اند.زن سیبی جلوی او گرفت

او به آرامی سیب را گرفت.آن را بویید و دوباره به زن برگرداند.

و با اشاره ی دست از او خواست تا به سیب گاز بزند.

چند روز بعد زن در سانحه ی رانندگی به شدت مجروح شد و تا چند ماه

قادر به انجام کار نبود.روزی که به سر کار برگشت او را ندید.

نگران و مضطرب سراغ او را از همکارش گرفت.

مرد آه کشید:متاسفم.پیتر از غصه ی دوری شما مرد.

دو هفته لب به غذا نزد.

زن چند شاخه گل از باغچه چید.به کنار باغچه ی او رفت.

دسته گل را جلوی در گذاشت.دست به سینه ایستاد.

با صدای بغض آلود گفت:همیشه به یادتم پیتر.شامپانزه ی مهربون

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 14:28 توسط عاشق تنها |


وای


بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست

فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است

چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود

گـیـرم که بـرکه ای نفسی عاشـقت شده ست

ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود

یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست

پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت

آیـینــــــه ای و آه کـــه هرگـــــــــــــــــز بــرای تــو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 14:24 توسط عاشق تنها |